وقتی دایی اینا ، مهراوه رو به تهرون منتقل کردن، منم مثل برق و باد
خودم رو اونجا رسوندم. نمیدونم چه جوری مسیر خیابون بهار و میدون
فردوسی تا بیمارستان رو دویدم ... عده ای از فامیل اونجا جمع شده
بودن ولی من بدون توجه به کسی ، خودم رو به بخش آی سی یو
(مراقبتهای ویژه) رسوندم. مهراوه بخاطر ضربه مغزی و شکستگی در
ناحیه مهره های گردن ، بستری و بیهوش بود.
لباس مخصوص اتاق رو پوشیدم و به سرعت به طرف تخت مهراوه ،
رفتم . دایی اونجا ایستاده بود و عده ای پزشک و پرستار ... دورش رو
پرده کشیده بودن ، فن روشن بود ، باد خیلی سردی می اومد ، یه
دستگاه واسه ی تنفس به دهنش وصل کرده بودن ، هنوز بیهوش بود.
ولی قلبش میزد و دستاش گرم بود. صورت قشنگش ، مثل پنجه ی
آفتاب روشن بود و موهای مش کردش ، روی بالش رو پوشونده بود.
بالای سرش رفتم و تا دلم خواست بوسیدمش ... ولی هیچ عکس ـ
العملی نشون نداد ! صداش کردم : مهراوه ، خیلی بی معرفتی ! چرا
جواب نمیدی ؟ چرا دلمو می شکنی ؟ دلم واست تنگ شده آخه !
هزار بار صداش کردم . دایی هی تذکر میداد که آروم باشم !!! ولی
خودش آروم و بیصدا اشک میریخت ...
اونقدر مهراوه رو صدا کردم که یه دفعه چشماشو وا کرد و به سقف
اتاق نیگا کرد و بعد از چند ثانیه دوباره اونا رو بست . گفتم : دایی !
دیدی ؟ مهراوه داره بهوش میاد ! و دایی گفت : نه مریم جون ، اینا
فقط رفلکس های عصبی چشم انسان هستش !!! ولی من ...
میدونستم که ... مهراوه صدای منو میشنوه !
قلب مهربون مهراوه روز سه شنبه ۳/۹/۸۸ از تپش ایستاد و اونو به
بیمارستان اهدا عضو تهرون منتقل کردن ...
مهراوه با رفتنش ، به خیلی ها زندگی داد ، قلبش ، قرینه چشماش ،
کلیه هاش ، ریه هاش ، طحال ، استخوان جناق سینه و زانوهاش ...
به مستمندان اهدا شد ... و با روح و جسمی سبک به جدش رسید.



