خونه ی مهراوه اینا یه جایی توی خیابون بهار تهرونه. یه خونه ی ویلایی
کوچیک و قشنگ که جای جای اونو، مهراوه جون با سلیقه ی خودش ،
تزیین کرده ... یه گوشه ای از حیاط ، حسین آقا دو تا درخت کاج سبز
کاشته که به قول خودش سمبل عشق خودش و مهراوه ست.
من خونه ی اونا رو خیلی دوست دارم. وقتی اونجام ، احساس آرامش
میکنم.این دوتا با هم مطالعه می کنن، کتاب می خونن، عبادت می کنن،
با هم همیشه آرووم حرف می زنن و هر کس هم ازشون کاری بخواد ،
عاشقونه و دلسوزانه کمک می کنن.خوش به حالشون ...
یه شب که خونه ی اونا بودیم ، بعد شام ، احساس گرمای شدیدی
می کردم. یه لیوان آب یخ خوردم و زدم تو حیاط . عطر گلای رز سرخ
توی حیاط و عطر یاس های همسایه منو مست کرده بود .همین طور که
توی حیاط قدم می زدم، یه دفعه چشمم به یه عنکبوت سیاه کوچولو
افتاد که یه تار خیلی بزرگ رو چنان تنیده بود که از بین دو تا کاج اومده
بود و تا روی دیوار همسایه رفته بود !!!
شلنگ آب رو برداشتم که ... یه دفعه مهراوه از پشت سرم گفت : پس
تو هم عظمت خدا رو دیدی ؟؟؟ نفهمیدم !!!یعنی چی ؟؟؟
مهراوه گفت : ببین این تار چقدر قشنگه ... چه رنگای قشنگی داره ...
چقدر بزرگه ... گفتم : ای بابا ... بشور بره ... گفت : وقتی خدای مهربون
روزی این مخلوقش رو توی خونه ی ما گذاشته ، من چرا خونه شو خراب
کنم ؟ مطمئن باش هر وقت خدا بخواد که اینجا نباشه ، با یه باد و بارون
محل روزی شو عوض می کنه.
و من همچنان به حرفای مهراوه فکر کردم ... فکر کردم و فکر کردم ...
و سعی کردم مثل اون ، عظمت خدا رو درک کنم ...
+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 22 مهر1388 و ساعت
|